غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

614

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

مهام ملك را سرانجام مىنمودند و چون آن ضعيفه احساس الم وضع حمل كرد منجمان و برهمنان را احضار فرمود و از ساعت سعد و نحوست زمان تولد لوازم تفتيش بجاى آورد و آنجماعت بعد از نظر در زايجهء طالع وقت بعرض رسانيدند كه اگر اين فرزند درين ساعت متولد شود ظاهرا در شقاوت و ادبار روزگار خواهد گذرانيد و اگر پس از انقضاء دو ساعت تولد نمايد بمرتبه سلطنت رسد و مدتى مديد بر مسند اقبال متمكن گردد و او چون اين سخن شنيد فرمود تا هردو پايش را برهم بسته او را تا زمان دخول آنساعت سرنگون آويختند آنگاه بازكردند تا آن فرزند كه مشهور است براى لكهمير در وجود آمد و همان لحظه آن ضعيفه وفات يافت چند قابله مشفقه متعهد تربيت راى لكهمير گشتند و چون بسن رشد و تميز رسيد تمامى اشراف كمر بخدمتش بستند و او مدت هشتاد سال در كمال دولت و اقبال اوقات گذرانيده هرگز بر هيچكس تجويز ظلم و جور نفرمود و چندان سخاوت داشت كه انعامش از يك لك كمتر نبود روايت است كه چون محمد بختيار مملكت بهار و لكهنوتى را فتح نمود و ذكر تهور و مردانگى او در آن ديار اشتهار يافت جمعى از حكما و براهمه به خدمت راى لكهمير شتافتند و معروض داشتند كه ما را از كتب سلف چنان معلوم شده كه اين مملكت در تحت تصرف اتراك در خواهد آمد و حالا محمد بختيار در بهار علم اقتدار افراخته و يمكن كه سال ديگر بدينجانب توجه نمايد راى صواب آنست كه راى با ما موافقت فرمايد تا از نودهيا كوچ كرده در بعضى از قلاع سپهر ارتفاع متحصن شويم راى لكهمير پرسيد كه شخصى را كه برين بلاد استيلا خواهد يافت هيچ علامتى هست گفتند كه يكى از علامات او آنست كه چون راست بايستد و دستها فروگذارد هردو دست او از سر زانويش بگذرد چنانچه انگشتانش بساق پاى او رسد راى گفت پس صواب چنان مينمايد كه جاسوسى ببهار فرستيم تا تفحص حليه و حال محمد بختيار نمايد اگر اين علامت را در ذات او مشاهده كند بنابر اقتضاء راى شما بهرطرف كه مصلحت باشد توجه نمائيم آنگاه جهة تحقيق اينمعنى منهى بجانب بهار ارسال داشتند و چون آن شخص بازآمد و كيفيت هيأت محمد بختيار را چنانچه واقع بود تقرير نمود اكثر منجمان نودهيا متفرق گشتند و راى لكهمير همانجا توقف كرد و سال ديگر محمد بختيار با سپاه جرار بدانجانب ايلغار كرد و همچنان تند راند كه بى از آنكه در نودهيا خبر توجه او اشتهار يابد در وقتى كه پيش راى لكهمير طعام نهاده بودند بدر قصرش رسيد و راى پاى برهنه از در ديگر بگريخت و آن مملكت معموره به تصرف محمد بختيار درآمد و خزاينى كه در مدت هشتاد سال مجتمع گشته بود به دستش افتاد و راى لكهمير ببلاد جكناتهه رفته در آن ايام اوقات حياتش بنهايت انجاميد و محمد بختيار نودهيا را ويران كرده در يكى از مداين لكهنوتى كه در سرحد تبت بود رحل اقامت انداخت و آن بلده را دار الملك ساخته و بقاع خير بنا نهاده خطبه بنام خود خواند و بعد از چندگاه سوداء تسخير كوهستان تبت در دماغ او پيدا شده با ده هزار سوار جرار عازم آنصوب گشته شخصى كه او را غلى منهچ گفتندى و از مردم آن